بديع الزمان فروزانفر

768

شرح مثنوى شريف ( فارسى )

احوال جهان و منشهاى بشر ، راستار است و متعادل ماند و نظمى مناسب اين جهان داشته باشد . اين بحث ممتّع و شيرين دراز كشيد و مولانا از قصّهء پير چنگى بدور افتاد ، بار ديگر بدنبال حكايت مىرود و چنين مىگويد : همين كه آن مطرب رامش افزاى طرب انگيز پير شد و پشتش از بار سنگين عمر خميده گشت و پيشانى و صورتش چين خورد و ابروانش بر روى چشم فرو خفت ، آواز دلنوازش ناخوش و غم انگيز شد و ديگر خريدار نداشت ، مولانا در اينجا يك باره متوجّه مىشود كه اين حكمى عام و كلّى است و همه چيز بمرور زمان تباهى مىپذيرد و خوشيش را از دست مىدهد و هر خوش آوازى سرانجام بدين روز مىافتد ولى اين حكم كلّى استثنايى هم دارد و آن ، آواز حقيقت است كه از گلوى مردان خدا بر مىآيد ، آن آواز است كه هرگز كهنگى و فرسودگى بدان راه ندارد و دير سالى و گذشت روزگار تباهش نمىكند . مطرب از همه جا سر مىخورد و كسش به خود راه نمىدهد ، به حكم اضطرار رو به خدا مىآورد ، بگورستان مدينه مىرود ، آن جا كه مردگان‌اند و راه اميد بخلق بسته است ، براى خدا چنگ مىزند و از كرم بىدريغ و بىعلّت او ، مزد ابريشم مىخواهد ، آن قدر چنگ مىزند كه رنجه مىشود و دستش از كار فرو مىماند و بخواب فرو مىرود . خواب عالمى است خيالى كه آدمى براى خود مىسازد ، درين جهان خود ساخته ، تا آن جا كه وسعت خيال مقتضى است ، آزادى دارد و از قيود و حدود اخلاقى و اجتماعى و دينى كه در جهان بيرونى بدانها پاىبند است آزاد مىشود و آن چه دلش مىخواهد انجام مىدهد و شرم و حيا و مانع شرعى و قانونى پيش آرزوهايش ديوار نمىكشد امّا خيال هر چند بلند پرواز و گشاده بال است باز هم بمناسبت آن كه مبدأش امور حسّى و خارجى است آن چنان كه بايد آزاد نيست و بدين جهت